... مسافر زمستون
... یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم ! واسه برگشتنت هر شب درها رو باز میذارم
من اگر اشك به دادم نرسد مي شكنم مامان کجایی که دلتنگ شدم ... دلتنگ نگاه مهربون و بی ریات ، دلتنگ لبخند امید بخش و آغوش امن و مهر بی دریغت . مامان تا زنده ام هر روز از نبودنت ضربه میخورم . نمیدونم چرا اما ، از وقتی رفتی هر روز برام روز مادره ! مامان دوستت دارم.................... خواستم از اعماق دل شکسته ام فریاد بزنم و بگم که ای فلک ، ای روزگار ، من دیگه مادر ندارم ، چرا کسی منو درک نمیکنه ؟ چرا همه با من اشک نمی ریزن و عزارداری نمی کنن ؟ ولی شرم کردم از گفتنش. مگر من عزیزتر از زینبم پیش خدا ؟ مگه مادرم والاتر از فاطمه زهرا بود ؟ حالا که خدا برای عزیز ترین بنده هاش سختی خواسته و غم دوری در دلشون گذاشته ، چرا برای من نخواد ؟ برای منی که یک عمر بار گناه به دوش کشیدم و بنده خوبی براش نبودم . نمک خوردم ونمکدان شکستم . ستار العیوب بودنش گستاخم کرد و حرمت حضور معبودم رو در لحظه به لحظه زندگیم نگه نداشتم با اینکه میدونستم نزدیک از رگ گردن به من ، اوست ! خدای من ، مالک من ، از تو ممنونم بخاطر همه اتفاقات خوب و بد زندگیم . حمد و ستایش مخصوص توست که با بعضی کارهات ، ذهن آشفته م رو سامون میدی . خون طفل معصوم من که خودت به من بخشیدیش ، رنگین تر از خون " محسن " زهرای مرضیه نبود ، بود؟ قسم به بزرگی خودت که حالا راضیم به رضای ذات مقدست . راضیم به هر آنچه با رحمانیت به من بخشیدی و هر آنچه با حکمتت از من باز پس گرفتی که مالک همه چیز تویی ! یا رب ! اگر میبینی باز هم بیقرارم و بی تاب ، به بزرگی خودت ببخش . میدونی که دارم برای خودم دلتنگی می کنم ، نه برای جنگیدن با حکمت و درایت تو.که تو از من به من آگاه تری ! آخیش...راحت شدم ! ********************************** الان یادم افتاد : دور از ادب و شئونات دوستی ست که من از همراهان همیشگی و دلسوزم تشکر نکنم . ممنونم از تک تک تون به خاطر دلای مهربون و گنده ای که دارین . سایه محبت و همدلی تون از سر ما کم نشه ........دوستتون دارم حالا واقعا راحت شدم !..... خدایا شکر ! پروردگارم ! راضیم به رضای تو .... تسلیمم به حکمتت . پروردگارم ! چنان صبری به من عطا کن تا بدونم خدای من نه تنها قادره بلکه عادل هم هست ! خدایا عزیزانم رو به تو میسپارم تا در پناه تو به آرامش ابدی برسن . خدای من با اینکه هرگز فکر نمیکردم غم از دست دادن جگر گوشه م رو با بردن یکی دیگه از عزیزانم تسکین میدی تا نشونم بدی که همیشه بدتری هم وجود داره ..... با اینکه فکر نمیکردم منو دوباره غافلگیر کنی ..... با اینهمه باز هم شکرت ...... خدایا مادر مهربانم رو نگه دارش باش ...... گویی دلش برای پسرم بیشتر از من تنگ بوده ..... زیر یک سنگ کبود در دل خاک سیاه
غنچه نشکفته من ، امید در خاک خفته م ، شکوفه زمستون زده مادر ، امروز مادرت خیلی خوشحاله ! اگر خدا بخواد ... مادر و پدر داغدیده تو دارن فاصله ها رو کم می کنن ، دارن میان به دیدار پاره ی جدا شده ی تنشون . دارن میان ، نه ، دارن پر میکشن بر سر مزار بی نام و نشونت پسرم . الهی مامان به فدای پاهای برهنه تو ، الهی مامان قربون دست های مهربون بی رمقت ، الهی این تنم به فدای قلب رنجورت نازنینم ، تو هم خوشحالی مگه نه ؟ فردا میام به پا بوست ای ستاره ی خاموش آسمون زندگیم . به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست : همه چيز را ياد گرفته ام ! کودک همسایه خندان روی بام دختران لاله خندان توی دشت جوجکان کبک خندان روی کوه کودک من لخته ای خون توی تشت روح من از درد چون ابر بهار عقده های اشک حسرت باز کرد روح او چون آرزوهای محال روی بال ابرها پرواز کرد................
اینه حال و هوای این روزهای من و بابایی . مهمون بی درد سر من ، دست و پا کوچولوی مامان ، هیچ میدونی نی نیه همسایه سه روزه که دنیا اومده ؟ یه دختر که اتاقش دیوار به دیوار اتاق خواب مامان و باباست . فرشته معصوم من ، هیچ میدونی وقتی مادر و دختر باهم حرف میزنن ، مامانی تو چه حالی میشه ؟ چنان زار میزنم که انگار غم عالم هوار شده توو دل شکسته م . پسر نازم ، شکوفه انارم ، گل همیشه بهار زندگیم ، چرا دلت برای این مادر درد کشیده ت نمیسوزه ؟ الهی مادر به فدای قدم های عجولت ، فقط یکبار دیگه از خدا بخواه که ببینمت . امید اولینم ،آرزوی دیرینم ، دلم پرزده برای در آغوش کشیدنت ، برای بوسیدن دوباره پاهای نحیفت و رنجورت . یا بیا به خوابم یا بخواه که من بیام پیشت . گاهی غمگین تنها واژه ایست که میتوانی برای لحظه هایی که میگذرانی ، پیدا کنی . انگار یک چیز مهمی از یک جای زندگیت قیچی شده و حالا این جای خالی آزارت میدهد . گاهی غم به طرز وحشیانه ای هل میخورد تووی زندگیت وهمه چیز را به گند میکشد . گاهی روزهای خوبی را نمیگذرانی ..... نمیتوانی از روزهای بدی که داری به کسی بگویی . گاهی دریغ نام دیگر زندگیست !
دردونه من ، سفر کرده غریبم ، خوبی مامان ؟ نازپرورده کوچولوی من ، جای گرم و نرمت رو دوست نداشتی که الان تنها و غریبانه زیر خاک سیاه و سرد خوابیدی ؟ چطوردلت اومد این مادرخالی دستِ دلبسته ت رو ویروون کنی وآرووم بگیری ؟ یازده روزه که قلب کوچولوت در چند میلی متری قلب شکسته م نمی تپه . با غم دوریت چه کنم پاره تنم ؟ که روزگار دیگه مارو نزدیکتر از این نخواهد خواست . من و داغون کردی بی وفای نازنینم..........من و شکستی . سراب رد پای تو ، کجای جاده پیدا شد؟ کجا دستاتو گم کردم ، که پایان من اینجا شد؟ کجای قصه خوابیدی ، که من توو گریه بیدارم که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگی های من ، تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی....................... توو آهنگ سکوت تو ، به دنبال یه تسکینم صدایی توو جهانم نیست ، فقط تصویر میبینم یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم واسه برگشتنت هرشب درارو باز میزارم .........................
همیشه بهار کوچولوی من ، کوچولوی سفر کرده ی مادر ، نازنین بی وفای من ، عشق ابدی من ....................... مادر ، دلم سخت تنگه برات ، غم دوریت آرامش و از دنیای من برده....... روزگارم سیاه و تیره ست ، عزادارم پسرکم . تا زنده م ، عزادار مسافر غریب و تنهای 5 ماهه ام هستم. و من از پنجره بيداری
رویای شیرینم....گل همیشه بهار دلم.... پاره تنم....عزیزک بی وفای من.... دلم از دوریت بدجوری به درد اومده . پسرم کجایی؟ دیدی که بهار بی تو سرد است
پسر نازم ...عشق زندگیم...ثمره وجودم...میوه تازه به بار نشسته دلم منو تنها گذاشت و در بیست هفتگی از دلم پر کشید. تكه هایت را چه كسی جمع می كند وقتهایی كه شكسته ای . . . . وقت هایی كه درد تكثیر می شود . . . بی كسی جمع می شود و بغض هجوم می آورد . . . . سرت را در دامان چه كسی فرو می كنی تا طوفان بخوابد . . . هنوز دستم به لبه گاهواره مانده . . . و لبانم بی اختیار نامت را میان لالایی هایش می برد . . . بخواب فرزندم . . . بخواب . . . من بیدارم . . . مرا در کدامین باغچه کاشته اند ، سلام مادر . خوبی پاره تنم؟ کجایی که دلم داره برات بندری میرقصه آتیش پاره؟ انقده دلم هواتو کرده که نگو و نپرس . شاید روزی به ده دفه برسه . آره ، صد در صد . روزی ده بار به دنیا میارمت و بزرگت میکنم ! روزی ده بار تو توهماتم که میدونم از اثرات بودن توئه ، زور میزنم و فریاد میکشم و فارغ میشم . تو رو توو بغلم میگیرم و بهت شیر میدم .بعدش میخوابونمت تو تختی که هنوز برات نخریدیم ! لباسای نامرئیت رو تنت میکنم ، پوشکت و عوض میکنم و برات لالایی میخونم .یه کوچولو که جلوتر میرم میبینم داری راه میری و به حرف افتادی .جلوتر می بینم تووی مهد داری با دوستات بازی میکنی و خوشحالی و خیلی جلوتر توو راه مدرسه باهم تکالیف امروزت رو مرور میکنیم............. خیلی خیلی که جلوتر میرم می بینم داری برای کنکور خودتو آماده میکنی ! به اینجای خیالاتم که میرسم همیشه یهو دلم میلرزه . همش با خودم میگم نکنه نفر اول کنکور نشی؟ نکنه شاگرد اول دانشگاهتون نشی ؟ نکنه نتونی تو جشنواره خوارزمی جایزه بگیری ؟ نکنه به تیم ملی کنگ فو دعوت نشی ؟ نکنه توو یادگیری صدمین زبون زنده دنیا ! به مشکل بر بخوری ؟ نکنه یه موقع موزیسیین خوبی نشی؟ نکنه دختر یا پسر مورد علاقه تو نتونی پیدا کنی؟ نکنه .....و هراز تا نکنه ی دیگه . اینجا دیگه مطمئن میشم خیال و رویا نیست . اینجا مطمئن میشم که توهم خالص زدم و داستان رو برمیگردونم عقب تر.عقب تر و عقب تر ، تا جایی که عشقم میکشه همه چی رو پاک میکنم و میرسم به قسمت پی پیه قضیه . خدایی یه آدم کوچولو دردسرهاشم کمتره . راضیم به همین پوشک عوض کردن و شب بیداری و .... اما نه صبر کن ! مگه دیوونم ؟ الان شبا سرم و میذارم تا خود صب میخوابم و خرو پفم رو هواست . الان نیستی که گریه کنی و منم هی چپ چپ نگات کنم .الان هر کاری دلم بخواد میکنم و حالشو میبرم . حالا که ساکتی و بی دردسر ، حالا که آب و غذا نمیخوای و خرابکاری نداری ، حالا که مریض نمیشی و دوا و دکتر لازم نداری ، حالا که یه نی نی خوب و آروم برای مامانی ...پس مامانی هم به همین بی حالی و تهوع و درد هاش قناعت میکنه و از همین روزهای به ظاهر تک نفره بودنش لذت می بره . پاره تنم ، چرا این روزهای خوب کوچولو بودنت رو با نگرانی بیست سال آینده ت خراب کنم ؟ خوش باش که داری برای یه دنیای بزرگ و شلوغ و رنگارنگ آماده میشی . نترس شیرین ترین رویام ..... مامان همیشه پشتته . عاشقتم کوچولوی دردسر بزرگم . پا پستی ۱ : اگه یه مدت نیستم به خاطر بی حالی و خستگی مفرطیه که دارم . دنیام عوض شده . پا پستی ۲ : صبور یه مدت پیشم نبود و برای کارش رفته بود مسافرت . برگشتنی میخواسته بعنوان سوغاتی برام یه جفت بوت بگیره ، چنتا مدل پسند میکنه و به فروشنده میگه سایز پای من و خانومم تقریبا یکیه ، میشینه برای امتحان کردن یکی از اونا و شروع نکرده ، بندهای پشت بوت وا میدن و پاره پوره میشن .جل الخالق . حالا قیمت چند ؟ قیمت نگو بگو چندر غاز ، ناقابل صدو بیست تومن ! دومی که از مچش بالاتر نمیره و سومی رو هم بیخیال میشه . حالا چرا اینو میگم برای اینکه خیلی ماهه بخدا . علت اینکه بیخیال میشه اینه : " آخه نیس مچ پای تو از مچ پای من قویتره ، گفتم حتما برای تو هم کوچیک میشه . " بمیرم برای حجب و حیات که خجالت کشیدی بگی کل پا ، گفتی مچ پا . خجالت کشیدی بگی تپل تره ، چاق تره ، گفتی قوی تره . این مراعات کردنت منو کشته . (که صد البته بیشتر بخاطر نی نیشه که هوامو داره ) اومده پول گذاشته کف دستم میگه منکه نتونستم برات چیزی بخرم خودت برو با سلیقه خودت یکی پسند کن . پا پستی ۳ : از این به بعد سعی میکنم دختر خوبی بشم هر هفته آپ کنم . شاید فکر کنی که میخوام ازدواج اشتباهم رو با یه اشتباه بزرگتر بپوشونم و جبرانش کنم! ولی بدون که من ، با بی انصافی این اسم رو روی زندگیم گذاشتم . شاید توقعم بالا بود . شاید میخواستم اینطوری خودم و خالی کنم . شاید به بهترین ها و ایده ال ها فکر میکردم و از روزگارم راضی نبودم ..... خیلی وقته که بزرگتر شدم . نگاهم به زندگی تغییر کرده و بهتر شده . دیگه توقعات بیجای گذشته رو ندارم و حتی آخرین جرو بحث با صبور رو یادم نمیاد که کی بوده........ چون آرومتر شدم . آرومه آروم . یکسال تمرین کردم تا بتونم . از یکسال پیش خودم و برای همچین روزی آماده میکردم . آماده میشدم برای اومدنت ، برای داشتنت ، برای بارور کردن و بزرگ کردنت . خوشحالم که بودنت رو خودم خواستم ، صبور خواست و بالاتر از همه اینکه خدا خواست . خوشحالم که دعوتم رو قبول کردی و بالاتر از همه اینکه خدا قبول کرد . شاکرم از اینکه وجودم رو با وجودت روشن کردی و روح زندگی رو دوباره در من دمیدی . شاکرم از اینکه با قدم های کوچولوی آسمونیت ، شادی رو به دو تا آدم بزرگ هدیه کردی . شاکرم از اینکه بی دریغ ، زیباترین حس دنیا رو به ما دادی . حسی که همتایی نداره ، حسی که فقط مادرها و پدر ها درکش میکنن . و حالا منم به لطف نازنینی مثل تو ، یه مادرم ....... مادری که با شنیدن صدای قلب کوچولو و بیقرارت ، به آسمون هفتم رفت و فقط اشک ریخت . اشک ریخت و اشک ریخت و اشک ریخت . آخه زبونش قاصر بود از شکرگذاری نعمت به این بزرگی ... آره تو نعمتی ، تو رحمتی ، تو بزرگترین هدیه ای . صبور هم عاشقانه و پدرانه دوستت داره . چه عذابی کشید وقتی که پشت در مطب ، منتظر بیرون اومدن ما بود . لبخند من و که با صورت خیس دید ، گل از گلش شکفت ، ولی غرورش اجازه اشک ریختن بهش نداد . فقط شکرگذار بود و خوشحال . میوه دلم ، نازنین من ، پاره جگرم ، همه اینها بخاطر وجود عزیزی مثل توئه . از خدا میخوام لیاقت داشتن توی فرشته رو بیشتر از اینها به ما عطا کنه . معذرت میخوام از اینکه تا الان اشتباه فکر میکردم . جبران میکنم مادر ، جبران میکنم ...... عزیز ترین عزیزم ، شیرین ترین رویام ، بزرگترین نعمتم ......خوش اومدی .
حمد و سپاس خدایی را سزاست که تیر حتمی قضایش را هیچ سپری نمی شکند و لطف و محبت و هدایتش را هیچ مانعی باز نمی دارد و هیچ آفریده ای به پای شباهت مخلوقات او نمی رسد. جهل و نادانی من و عصیان و گستاخی من تو را باز نداشت از اینکه راهنمایی ام کنی به سوی صراط قربتت و موفقم گردانی به آنچه رضا و خوشنودی توست. پس هر گاه که تو را خواندم پاسخم گفتی . و اینها همه چیست؟
همچنان گیج و منگم از حال و هوای این روزهام. یکماهی میشه که از خونه بیرون نرفتم. زندگیم کلا عوض شده....یه حس دیگه ای به دنیا دارم! نمیدونم ، شاید اتفاق بزرگی در راه باشه...... هنوز هم خانه می تکانیم....آشپزخونه تموم شد به حول و قوه الهی و حالا هم پذیرائی و اتاق های خواب مونده .... کاش من مرد بودم اینروزا مرض فراخی با . سن م عود کرده بدجور امروز فرش هارو از قالیشوئی اومدن بردن . حالا من موندم و یه خونه کثیف و لخت و سرد . گیوه هامو تا زانو کشیدم بالا ، یه کت بلند بافت تنم کردم و با موهای نامرتب و آویزوون دارم نسکافه میخورم و از پنجره بیرون و تماشا میکنم . گهگاهی هم مینویسم . خیلی سرده خونه . تازه گشنمم هست . هیچی واسه ناهار ندارم . در یخچال از صب تا الان دقیقا شونصد بار باز و بسته شده . در حقیقت نمودم در یخچال و ولی چیزی که من دوس داشته باشم توش نیست . احتمال قریب به صد در صد امروز هم بیخیال ناهار میشم (منم و این با.سن فراخ ) . شاید برا شام یه فرجی بشه - اول اینکه حدود چهار سال پیش یه سوشرت آدیداس نارنجی توپ گرفته بودم که از برای رنگ جیغی که داشت به بایگانی لباس منزل دایورت شد و هر از گاهی روزهای سرد پاییز و زمستون توو خونه ازش استفاه میکردم . گذشت ...تا اینکه همین دیروز دوباره از توو کمد لباس ها پیداش کردم وپوشیدمش .تا اینجا که مشکلی نبود ، مشکل از جایی شروع شد که خواستم دستای سردمو بذارم تو جیب سوشرت ! بار اول که دستم جا خالی خورد و افتاد پائین . بار دوم همین طور . بار سومم همینطور ومن هی تند وتند دستمو به صورت دایره وار دو طرف شکمم میچرخوندم طوری که اگر احدی از دور منو تماشا میکرد ظنش میرفت که یا دارم ماساژ کلیه میدم یا دارم تمرین شنای قورباغه میکنم . ولی اینا نبود که ، منه فرخنده توو این همه مدت اکتشاف نفرموده بودم که یک عدد سوشرت بدون جیب خریدم . موندم توو این چهار سال و اندی دستامو کجای کت میذاشتم ؟ ملت میرن سوشرت میگیرن فقط بخاطر اون جیب هاش ، اونوقت این فرخنده ی مبارک میره یه عالمه پول بالای یه چیزی میده که بعد از سالها تازه جزئیاتشو کشف میکنه . من اسکلم . اینو نوشتم واسه اینکه خیلی وقتا نگاه دقیقی به دور و برم و چیزایی که دارم ، ندارم . از این به بعد سعی میکنم تلاش کنم که یه ریزه کوچولو ، بیشتر به همه چی دقت کنم .قول نمیدم ولی ها ! - دوم اینکه دیشب صبورم* مریض بود و علائم سرماخوردگی داشت . بعد اینکه یه کاسه سوپ داغ بهش دادم و قرص ژلوفن و ادلت کولد ، به سختی خوابش برد و بنده خزیدم توو اتاق مطالعه ** و بلهههه شروع کردم به وبگردی و ... و از این حرفا ( البته از اونجایی که منم میدونم شمام میدونین بنده آدم فرهیخته ای تشریف دارم ، به چنتا سایت علمی و تخصصی سر زدم و چنتا مقاله همونجا خوندم به زبان اصلی کارم که تموم شد چراغارو خاموش کردم و با نور کم موبایلم ، کورمال کورمال رفتم سمت اتاق خواب . ولی اما بجای رفتن به اتاق خواب نمیدونم چی شد چه جوری شد ، در رفت اونطرف ، دیوار اومد اینطرف که با ملاج رفتم توو سینه دیوار و افتادم بین دو تا اتاق ( عین جنازه دور از جونم ). حالا صبورو بگو که با هزار مکافات خوابش برده بود . مثال جن زده ها نشسته بود و هی میگفت کیه ؟ کیه ؟ کیه ؟ من که تا چن ثانیه همه جارو بنفش میدیدم با صدای مریض بهش فهموندم که این آدم نفهم که نصف شب توو خونه راه افتاده غریبه نیست و خودیه . خلاصه جامو پیدا کردم و دراز کشیدم ولی بخاطر ضربه ای که به سرم خورده بود زیر دلم شدیدن درد میکرد و داشت از کاسه در میومد ( این یه اصطلاح جدید پزشکیه عزیز ) . سخن کوتاه که پسمونده ی ژلوفن و پروفن صبورو بالا انداختم و همین چن دیقه پیش روحم حلول کرد توو ای دنیا ... *از این به بعد دکتر رو به اسم صبور میشناسید . **منظورم یه اتاق خا.لیه که یه ریزه کتاب و دفتر ویه میز تحریرو یه لپ تاپ و یه کامپیوتر داره . جهت برانگیزش حس مطالعه چندین لوح تقدیرو از این سوسول بازیا توش گذاشتم ولی دریغ از دو ساعت کار فرهنگی که توو این اتاق انجام بشه ! اونروزها درس و مشق و پروژه اجازه نوشتن نمیدادند و اینروزها بی غیرتی و کم اراده بودن ! نمیدونم چی بنویسم و چه جوری . ولی چند خطی از اوضاع و احوالم مینویسم : نمیدونم چم شده ، تازه گی ها اصلن دست و دلم به کار نمیره (آره ارواح عمه م ، دو ساله خونه نتکوندم !) سه روزی میشه که کل وسایل آشپزخونه رو ریختم دورم و نشستم وسط . وضعیت به قدری وخیمه که یه شتر سهله ، یه کاروان شتر با بارش اینجا به درک سیاه واصل میشن (کاری هم از دست کسی برنمیاد ) . اگه بگم نمیدونم یه تعدادی از وسیله هارو از کجا در آوردم دروغ نگفتم . مثلا همین قالب های کیک که ردیف شدن روی میز پذیرائی مال کدوم کابینت بودن الله اعلم ! حالا نیس کیک و چایی پای ثابت منوی عصرونه هامون هست اینه که هر روز باید از یه نوع قالب کیک استفاده کنم ارواح عمه م دوباره . بگذریم ، از خودم بگم که بیکارو بیعار بست نشستم توو خونه و از جام تکون نمیخورم . یاد این فیلمای مستند قطبی افتادم که پنگوئن ماده میره نمیدونم کجا و نره میشینه رو ت*خم پنگوئن که گرم نگهش داره ! یادت اومد الان ها؟ حالا اون پنگوئن فداکاره منم . از جام بلند نمیشم مبادا زیرم یه خرده خنک شه .حالا فک نکنین یه موقع من توو این زندگی مشترک همش کارای آسونو انجام میدما نه ! اتفاقا این کار هم سخته هم حوصله بره هم تخصص میخواد جونم . خلاصه تشخیص داده بودیم وسط اون آشفته بازار کاری از دستمون بر نمیاد ، حداقلش بیاییم دو کلوم در فشانی بکنیم و بریم . همین . خسته و خجلم از دادن وعده های سر خرمن. دور از جانتان عینهو جنبندگان در گل مانده شده ام. پروژه و برنامه نویسی و زندگی و کار. میرسم خدمتتان ایام به کامتان خدایا نمی گویم دستم بگیر............... عمریست گرفته ای................ رهایم مکن!
اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم
بر لب كلبه ي محصور وجود،
من در اين خلوت خاموش سكوت،
اگر از ياد تو يادي نكنم مي شكنم
اگر از هجر تو آهي نكشم ،
تــك و تنــهـا!
مي شكنم به خدا مي شكنم...!
میدرخشد دو نگاه
که به ناکامی از این محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه
با دلی خسته و غمگین همه عمر
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه برآن سنگ کبود
تا کشم چهره برآن خاک سیاه
ياد گرفته ام كه چگونه بي صدا بگريم
ياد گرفته ام كه هق هق گريه هايم را با بالشم ..بي صدا كنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام چگونه با تو باشم بي آنكه تو باشي !
ياد گرفته ام ....نفس بكشم بدون تو......و به ياد تو !
ياد گرفته ام كه چگونه نبودنت را با روياي با تو بودن...
و جاي خالي ات را با خاطرات با تو بودن پر كنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را ياد گرفته ام !
ياد گرفته ام كه بي تو بخندم.....
ياد گرفته ام بي تو گريه كنم...و بدون شانه هايت....!
ياد گرفته ام ...كه ديگر عاشق نشوم به غير تو !
ياد گرفته ام كه ديگر دل به كسي نبندم ....
و مهمتر از همه ياد گرفتم كه با يادت زنده باشم و زندگي كنم !
اما هنوز يك چيز هست ...كه ياد نگر فته ام ...
كه چگونه.....!
براي هميشه خاطراتت را از صفحه دلم پاك كنم ...
و نمي خواهم كه هيچ وقت ياد بگيرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش كردنت را هيچ وقت ياد نخواهم گرفت .
هميشه در ياد و خاطره من بودي و هستي و مي ماني مرواریدم ......................
کوچه ياد تو را می نگرم ، می پويم
و چنان آرامم
که کسی فکر نکرد
زير خاکستر آرامش من
چه هياهويی هست ...
عاشقی هم دردی است !
و من از لحظه ديدار تو می دانستم
که به اين درد
شبی
خواهم مرد ...
پاییز تر از خزان زرد است
آن شب دل من شکسته تر شد
دیگر همه چیز رنگ درد است
دیگر همه جا سکوت دلگیر
دست و دل من اسیر زنجیر
ای روح پر از ترانه من
خاموش ترین بهانه راگیر
دیگر نروم به سوی مستی
حظی نبرم ز می پرستی
ای آن که نداری خبر از من
سرچشمه ی هر غمم تو هستی
دیگر به بهار خنده ام نیست
باران صفا دهنده ام نیست
ای آن که دلم اسیر عشقت
بر بام دلت؛ پرنده ام نیست؟
شعرم همگی سرود درد است
گفتم که بهار بی تو سرداست
گفتم که بهار بی تودیگر
پاییز تر از خزان زرد است
که هنوز به ساقه نرسیده خشکیده ام ..
دلم می خواست در بهار ، شکوفه می کردم
ریشه هایم سیراب می شدند
به شاخه هایم هزاران برگ آویزان بود
و کلاغ ها
بر رویم لانه می ساختند ...
به درختانی که در پائیز
برگهایشان به رنگ خون و به رنگ خورشید می شود ،
غبطه می خورم
بگو مرا در کدامین فصل زاده که هنوز
به بار ننشسته ، بی بار شدم..
روز تولدم را به خاطر نمی آورم
و روز مرگم همچون سنگ قبرهای بی نام و نشان می ماند
بگو
اسمم را بر کدام دفتر نوشته اند که هنوز ورق نخورده ،
به پایان رسیدم
من دیواری شکسته ام
و غنچه ای که هرگز گل نخواهد داد...
هر چه از تو خواستم عنایتم فرمودی.
هرگاه اطاعتت کردم قدردانی و تشکر کردی.
و هر زمان که شکرت را بر جای آوردم بر نعمت هایم افزودی.
جز نعمت تمام و کمال و احسان بی پایان تو؟!
. اصلن کی گفته کار خونه مال خانوماست ؟؟ ![]()
![]()
. پّ نه پّ خیال کردین رفتم تو این سایتای خنده بازار و عکس و سرگرمی و اینا آخه نصف شب که آدم بیکاره و حوصله ش سر رفته و دلش گرفته میره توو این سایتا ؟ اّه اّه انقده بدم میاد ) . ![]()
![]()
![]()



